داخلی- سالن نمایش- غروب آفتاب
دوربین از دور صحنه سالن نمایش را در قاب گرفته است . دو مرد در حالت ایستاده روبروی هم قرار گرفته اند و روی شقیقه همدیگر اسلحه گذاشته اند. نور پروژکتور از بالا روی سر آنها می تابد.
مرد لباس سیاه:داستان چیه؟
مرد لباس سفید: داستان داستان آدم فروشیه
مرد لباس سیاه: کدوم آدم؟
مرد لباس سفید: همین آدم که روبروته.
مرد لباس سیاه: برای چی تو بفروشم؟
مرد لباس سفید: چون که یادت دادن.
مرد لباس سیاه: کی یادم داده؟
مرد لباس سفید: همونایی که نونتو میدن
مرد لباس سیاه: من یه آرتیستم ممکنه هر نقشی بهم پیشنهاد بشه
مرد لباس سفید: حتی نقش آدم فروش
مرد لباس سیاه: حتی نقش آدم فروش، تو هم یه آرتیستی اما در نقش اغتشاشگر.
مرد لباس سفید: آزادی خواه ، نه همین که تو میگی.
مرد سیاه پوش: ضد شورش نه آدم فروشی که تو میگی.
مرد لباس سفید: مشکل میدونی چیه ؟ تو می کشی ، من مجازات میشم
مرد لباس سیاه: میدونی چرا چون من نکشم ، خودم مجازات میشم.
مرد لباس سفید: مردم همه چی رو میدونن.
مرد لباس سیاه: مردم ، مردم ، مردم
از پایین صحنه صدای سوت بلندی شنیده می شود.
مرد لباس سفید و لباس سیاه صورتشان را به طرف صدا بر می گردانند.
صدا ناشناس: حالا هر دوتون فهمیدین چیکاره هستین و این یعنی پایان نمایش.
پروژکتور بالای سر آنها خاموش می شود و صدای شلیک رگبار گلوله در سالن خالی از تماشاگر می پیچد.
* ۱۸ تیر و آغازی دوباره...
محمد امین عابدین
تیر ۸۸
