شب- داخلی- اتاق اعدام
یک نمای بسته از مردی با چشمهای سبز که گردنش در حلقه طناب دار قرار می گیرد.
صدا: حرفی ، وصیتی نداری؟
مرد چشم سبز پاسخی نمی دهد و به دوربین زل زده است.
صدا: تمامش کنید.
صدای پاهایی شنیده می شود که گویی به سمت مرد می آیند تا دستور را اجرا کنند.
مرد لبخند می زند
صدا: صبر کنید ، چرا خندیدی؟
مرد چشم سبز: یاد یه چیزی افتادم
صدا: یعنی چی؟
مرد چشم سبز: چند سال پیش درست تو همچین موقعیتی دستور اعدام کسی رو صادرکردم و اون ، موقع اعدام لبخند زد، انگار همه چیز در حال تکراره.
مرد چشم سبز چشمهایش را می بندد و همزمان تصویر سیاه می شود.
با روشن شدن تصویرچشمهای مردی با رنگ قهوه ای در قاب تصویر نمایان می شود در حالی که طناب دار را دور گردنش گذاشته اند.
صدای مرد چشم سبز: صحبتی نداری؟
مرد چشم قهوه ای پاسخ نمی دهد.
صدای مرد چشم سبز: خلاصش کنید.
صدای پاهایی شنیده می شود که گویی به سمت مرد می آیند تا دستور را اجرا کنند.
مرد چشم قهوه ای لبخند می زند
صدای مرد چشم سبز: می خندی؟
مرد چشم قهوه ای: انگار همه چیز در حال تکراره.
زیر پای او را خالی می کنند و چشمهایش بسته می شوند و همزمان صفحه سیاه می شود.
با روشن شدن تصویر ، چشمهای مرد چشم سبز را درقاب تصویرمی بینیم.
صدا: طناب رو از گردنش درآرید.
روز – خارجی – محوطه دانشگاه
مرد چشم سبز را می بینیم که با موهای سپید روی نیکمت نشسته است و کتابی در دست اوست نام کتاب: ((همه چیز در حال تکرار است)) . ناگهان چند دختر و پسر دانشجو با دیدنش دور او جمع می شوند.
یکی از دخترها: سلام استاد تبریک برای جایزه صلح ادبی
یکی از پسرها: شما الگوی یک انسان به تمام معنا هستید
یکی از پسرها: شما با رمان(( انگار همه چیر در حال تکرار است )) دنیا رو تکان دادید.
یکی از دخترها: من عاشق اون تیکه کتابم که مرد چشم سبزمیگه: چند سال پیش درست تو همچین موقعیتی دستور اعدام کسی رو صادرکردم و اون ، موقع اعدام لبخند زد انگار همه چیز در حال تکراره. خیلی تکون دهنده ست.
صفحه اول کتاب ((همه چیز در حال تکرار است)) ورق می خورد، روی آن نوشته شده است.
تقدیم به صدایی که گفت: طناب را از گردنش در آورید.
محمد امین عابدین
مرداد ۸۸

