یکم:
محمد علی حمام می کند و صورتش را می تراشد. وارد اتاق می شود و از داخل کمد دیواری کت و شلوار و کراواتش را در می آورد و می پوشد و به خودش عطر می زند. صدای موسیقی ملایم خارجی در اتاق پیچیده است. پشت میز غذاخوری می نشیند و وی سی دی را روشن می کند. فیلم بوی کافور وعطر یاس بهمن فرمان آرا را تماشا می کند. بلند می شود و از جا کفشی کفش های مشکی واکس زده اش را پا می کند و سپس روی کاناپه دراز می کشد. دستش را زیر کاناپه می برد و یک کلت کمری بیرون می کشد. نوک اسلحه را روی شقیه اش فشار می دهد. نوک انگشتش روی ماشه بازی می کند.
صدای زنگ ساعت شنیده می شود.
دوم:
علیرضا و مرجان پشت میز غذاخوری روبروی هم نشسته اند و با هم حرف می زنند.صدای بوق ماشین ها از بیرون آپارتمان شنیده می شود.
علیرضا: مرجان من خیلی مدیون تو هستم تو به من خیلی کمک کردی تا آدم بهتری باشم.
مرجان لبخند می زند.
علیرضا دست مرجان را در دستش می گیرد و می بوسد.
مرجان لبخند می زند.
علیرضا کتابی را از کیفش بیرون می آورد و به مرجان نشان می دهد.
علیرضا: این اولین دفتر شعرمه ، شعبده باز غمگین اسمشه، بالاخره چاپ شد اونم به خاطر تو و حالاتقدیم به تو.
کتاب را با دو دست به او می دهد.
مرجان لبخند می زند.
علیرضا : یکی از شعرامو بخونم؟
مرجان لبخند می زند.
علیرضا:
*شعبدهبازی غمگینم
عاشق تو شدم
که به جای گُل
از کلاهم بیرون آمدی
و به سمت دنیا دویدی
دستم
به گَردِ پای تو هم نمیرسد
چارهای نیست
تا فریب زندگی را نخوردهای
باید جاده را لوله کنم
زیر بغلم بزنم و برگردم
تا به نمایش بعدی برسیم
مرجان لبخند می زند.
صدای زنگ در شنیده می شود.
سوم:
امیر محمد با عجله صبحانه می خورد و همزمان کتش را می پوشد وقبل از خروج از خانه در آینه موهای درهم ریخته اش را مرتب می کند. جلوی در ورودی ساختمان سرایدار ساختمان را می بیند و با او احوالپرسی می کند. سر خیابان وارد سوپر مارکت می شود و یک پاکت سیگار مارلبروقرمز می خرد.نزدیک یک ساختمان نیمه کاره می ایستدو جیب کتش را جستجومی کند.
صدای زنگ تلفن همراه شنیده می شود.
چهارم:
مادر بزرگ برای نماز بیدار شده است .محمد علی نوک اسلحه را از روی شقیقه اش بر می دارد.
مادر بزرگ: محمد علی جان این چه سرو وضعیه سر صبحی نکنه با کت و شلوار و کروات می خوای نماز بخونی. آفرین بلند شدی نماز بخونی؟ بالاخره سر به راه شدی.
محمد علی اسلحه را دوباره زیر کاناپه هل می دهد.
با صدای آواز پرنده ها تصویر فید اوت می شود.
فیداین
علیرضا با شنیدن زنگ در به طرف در می رود و به مرجان لبخند می زند.
علیرضا: کیه؟
در را باز می کند اما کسی پشت در نیست. بر می گردد در نیمه راه دوباره زنگ می زنند . مجددا در را باز می کند و راه پله ها را نگاهی می اندازد. پسرک کوچک همسایه را می بیند که پایین پله ها ایستاده و به او لبخند می زند.
علیرضا به طرف او میدود: چقدر تو شیطونی بچه چند ماه منو کلافه کردی.
اما پاهایش روی پوست موزی که روی پله ها افتاده ، می رود واز روی پله ها لیز می خورد و پایین می افتد و چند قطره خون از دهانش بیرون می چکد و چشمهایش روی هم می افتد. پسرک فریاد می زند و پدر ش را صدا می کند.
علیرضا نفس نفس می زند و مرجان همین طور که با سمعکش بازی می کند رو به دوربین می خندد.
با صدای آژیر آمبولانس تصویر فید اوت می شود.
فید این
امیر محمد کنار ساختمان نیمه کاره با تلفن همراهش صحبت میکند.
امیر محمد: من طلاق بده نیستم هر غلطی هم می خوای بکنی، بکن ، برگرد سر خونه و زندگیت این حرف آخر منه.
تلفن را قطع میکند.
امیر محمد: بمیرم از دستت راحت بشم ، روانیه دیوونه.
صدا کارگرها از بالای ساختمان شنیده می شود: مواظب باش آقا
همزمان امیر محمد بچه ای را می بیند که دست مادرش را رها می کند و به طرف خیابان می دود و او هم بی اختیار به طرف خیابان می دود.
تعداد زیادی پاره آجر از بالا درست در جایی که امیر محمد ایستاده بود فرود می آید.
امیر محمد بچه ای را بغل می زند و به مادرش تحویل میدهد.
با صدای سرو صدای بچه ها تصویر فید اوت می شود.
روی صفحه سیاه نام فیلم می آید:
زندگی به روایت مرگ.
* شعری از رفیق عزیزم ((مهدی علاقمند)) که بی شک از آیندگان شعر فارسی است.
محمد امین عابدین
فروردین ۸۸
+ نوشته شده توسط محمدامین عابدین در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت
10:43 |