تبليغاتX
شب‌های روشن

*دومین ترانه

سیزده ساله ام

پر از رویاهای سبز

به فکر پرنده ی درقفس

برای خودم شعر می نویسم

از اون کسی که شده هم نفس

لاغر و باریک

مثل یک قلم

اما برای عشق

هنوز خیلی کمم

خوابهای من

آشفته وزرد

می خواهم برسم

به معنای درد

از ستاره ها آویزان شده ام

وقت دیدن تو

ناخن جویده ام

 

سیزده ساله ام چه پر ترانه ام

سیزده ساله ام چه عاشقانه ام

 

دست منو بگیر

ببر تا خورشید

شیرین زیبا

واژه ی امید

برقص با من

در شب یلدا

آرام و شیرین

به وقت رویا

بریم با هم

 به سینما

برای دیدن

فیلم ماهاتما

از ستاره ها آویزان شده ام

وقت دیدن تو

ناخن جویده ام

 

سیزده ساله ام چه پر ترانه ام

سیزده ساله ام چه عاشقانه ام...

 

 

* سیزده ساله ام  و تازه عاشق ، دختر همسایه سبزه و خوش رواست ، زمستان از راه رسیده و نم نم  بارانی می بارد ، طبق عادت هر روزه ام منتظر برگشتنش از مدرسه هستم تا از لای در فقط و فقط نگاهش کنم. خیس خیس شده ام ، دلهره دارم ، دیر کرده است ، بدترازاین بازی استقلال و پرسپولیس هم شروع  شده است ، یک استقلالی دو آتشه هستم اما ترجیح میدهم اورا ببینم تا مسابقه فوتبال را. دو ساعت زیر باران ایستاده ام ، بازی فوتبال تمام شده است و استقلال باخته است  و خبری از دلبرکم نیست.

 

 

                                                                                  محمد امین عابدین

                                                                                                                 شهریور ۸۷

+ نوشته شده توسط محمدامین عابدین در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 11:46 |

* رویای نیمه کاره

 به استاد ناصر تقوایی برای همه فیلمهایش.

داخلی- روز- کتابفروشی

امیر قفسه کتابهای سینمایی را نگاه میکند.

کتابفروش: حاجی آقا هنوز عقب سوژه می گردی؟

 امیر: آره همه چی ردیفه الاموضوع فیلم نامه.

کتابفروش: شاید هنوز چشماتو خوب باز نکردی.

امیر: شاید.

کتابفروش: بیا اینم 20 شماره مجله سینمایی قدیمی.

امیر مجله ها را بو می کشد.

امیر: اووم عجب بویی داره ...

روی جلد یکی از مجله ها عکسی از فیلم هشت و نیم فدریکوفلینی خودنمایی می کند.

 

داخلی- شب- اتاق شخصی امیر

امیر روی تخت خوابش نشسته و یکی از مچله های قدیمی را ورق می زند. روی یکی از برگه های مجله تمرکز می کند.

کات.

 

داخلی- روز- اتاق شخصی امیر

امیر با تلفن صحبت می کند.

امیر: رضا خیلی حیاتیه برام پیداش کن.

رضا: ببینم چی کارمی تونم بکنم. ولی قول نمیدم. اسمشو یکبار دیگه بگو.

امیر: عباس معروفی

رضا: یه دوست دختر داشتم توی 118 کار می کرد ولی سه ماهی هست که باهاش بهم زدم.

امیر: جون رضا  اگه بتونی آدرسشو گیر بیاری تا آخر عمر مدیونتم.

رضا: حالا اسم این فیلمت چیه؟

امیر: فقط یه طرحه ، رویای نیمه کاره.

رضا بلند می خندد.

روی تصویر سیاه صدای گفتگوی تلفنی رضا با زنی شنیده می شود.

رضا: منزل آقای عباس معروفی؟

زن : بله

امیر: تشریف دارن؟

زن: نه سرکاره؟

امیر: من با ایشون یک کار فوری داشتم. میتونین آدرسه محل کارشو به من بدین؟

زن: شما؟

امیر: از دوستای قدیمی ایشون هستم.

 

*خارجی- روز- بازار دستفروش ها

فیلمبردار ، دوربین روی دست ، امیر را که در بازار چرخ می زند ،دنبال می کند. بازار شلوغ است و دستفروش ها روی زمین بساط پهن کرده اند.

امیر: آقا شما عباس معروفی را می شناسید؟

مرد: نه ، چیه از تلویزیون اومدین؟

کات

پیرمرد: چی کارس؟

امیر: بساط پهن می کنه سی دی و فیلم و عکس می فروشه.

مرد جوان: نه نمی شناسم. دوربین مخفیه؟

کات

پسر نوجوان: عباس معروف نژاد آره ولی معروفی نه.

امیر: کیه؟ کجاست؟

پسر نوجوان: اوناهاش همون که پلاستیک می فروشه.

امیر: نه مرد مسنیه اون نیست.

کات

پیرزن: چرا از من می پرسی نکنه مامور شهرداری هستی. من فقط لیف و  سنگ پا می فروشم.

کات.

دختر جوان: نه ، قیافه ش چی جوریه؟ قدش بلنده؟ موهاش بوره؟

کات.

دختر نوجوان: فیلم درست می کنی منم میتونم بازی کنم.

امیر: فیلم دوست داری؟

دختر نوجوان:آره

امیر : مثلا چی فیلمایی دیدی؟

دختر نوجوان: از خارجیا ، مالنا ، زیبای آمریکایی ، دختر میلیون دلاری ، مچ پوینت.

امیر: خوب ایرانیا؟

دختر نوجوان: دایره زنگی ، آتش بس ، رئیس ، سنتوری.

امیر: کجا این فیلمارو میبینی؟

دختر نوجوان: داداشم سی دی و دی وی دی می فروشه. روزی هزار تا فیلم میاره تو خونه. می خوای ببرمت خونمون نشونت بدم.

امیر: بریم باشه.

کات.

*خارجی- روز- بازار دستفروش ها

فیلمبردار، دوربین روی دست ، امیر را که در بازار چرخ می زند ،دنبال می کند. بازار شلوغ است و دستفروش ها روی زمین بساط پهن کرده اند.

امیر: عباس معروفی  دارین اینجا؟

مرد جوان: همومن که قد بلنده لاغره عشق فیلمه.

کات.

امیر: عباس معروفی رو می خواستم؟

پیرمرد: چی کارش داری؟ هر چی می خوای از من بگیر بیا اینم لیست هزار تا دی وی دی.

کات.

پسر نوجوان: اوناهاش همون که تک پوش سفید پوشیده.

کات.

امیر: سلام عباس معروفی شما هستین؟

مرد: جانم خودمم.

کات.

شب- داخلی- قهوه خانه

امیر و عباس معروفی روبروی هم نشسته اند و فیلمبردار یک نمای تو شات (دونفره) از هردو گرفته است.

امیر: چند هفته پیش اسمتو توی یکی از مجله های قدیمی سینما دیدم تو قسمت نامه های خوانندگان. خیلی برام جالب بود.

عباس: کدوم مجله.

امیر: فیلم

عباس: آره من روزی 10تا نامه می فرستادم برای مجلات سینمایی . چی گفته بودم؟

امیر : این که عاشق سینما هستی و  دوست داری فیلمساز بزرگی بشی ولی فکر می کنی که این آرزو تا آخر عمر به دلت بمونه.

کات.

 

شب- خارجی- جلوی درسینما

یک نمای دور ازامیر و عباس و فیلمبردارکه  هر سه نشسته اند روی سکوهای جلوی در سینما و باهم حرف می زنند و سیگار می کشند. مسئولین سینما  پوستر فیلمی جدیدی را روی سر در سینما نصب می کنند.

 

*خارجی- روز- بازار دستفروش ها

فیلمبردار ، دوربین روی دست ، امیر را که در بازار چرخ می زند ،دنبال می کند. بازار شلوغ است و دستفروش ها روی زمین بساط پهن کرده اند. مامورهای شهرداری ریخته اند توی بازار و دستفروش ها بساطشان را با عجله جمع می کنند و پابه فرار می گذارند. از هجوم دستفروش های در حال فرار  امیر و فیلمبردار کنترلشان را ازدست میدهند و روی زمین پرت می شوند.

کات.

نمایی از دوربین فیلمبرداری که خورد شده است دست و صورت زخمی امیر و فیلمبردار. امیر از پسر نوجوانی که گوشه ای ایستاده و پلاستیک پر از سی دی فیلم در دستهایش گرفته سئوال می کند.

امیر: ببینم عباس معروفی رو می شناسی؟

پسر نوجوان: نه چی می فروشه؟

امیر: سی دی و دی وی دی .

پسر نوجوان: توی این بازار من همه سی دی فروشا رو می شناسم. همچی کسی نداریم.

امیر: مطمئنی.

پسر نوجوان: خیلی.

کات.

خارجی- شب- بازار دستفروش ها

بازار خلوت شده و همه رفته اند. امیر و فیلبردار خسته و زخمی روی زمین نشسته اند و سیگار می کشند.

 

 

                                                                             محمد امین عابدین

                                                                                                          شهریور ۸۷

 

 

+ نوشته شده توسط محمدامین عابدین در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 9:44 |

*ناصرالدین شاه آکتور سینما

میرزا ابراهیم خان ، عکاسباشی دربار قاجار محبوبه اش آتیه را زیر برف و اشجار بی برگ تنها می گذارد و همراه مظفرالدین شاه به فرنگ می رود. در فرنگ به دستور شاه یک دستگاه سینماتوگرافی ( دوربین فیلمبرداری) تهیه می کنند. پس از بازگشت اوضاع داخلی آشفته و خزانه خالی دربار متزلزل شده است. مظفرالدین شاه به کنار گور شاه بابا- ناصرالدین شاه- می رود و از اوضاع گلایه می کند. با تمهید صدراعظم امین السلطان ، میرزاابراهیم خان عکاسباشی به دوران ناصرالدین شاه پرتاب می شود. در حالی که ناصرالدین شاه قصد دارد میرزا ابراهیم خان را به خاطر عکسبرداری از دربار اعدام کند.امیر کبیر ظهور می کند و مانع اعدام او می شود. اوبه شاه می گوید که سینماتوگراف آدم تربیت می کند. ناصرالدین شاه با دیدن صحنه هایی از فیلم دختر لر دلباخته گلنار(شخصیت زن این فیلم می شود) وسر در پی او میگذارد و از این و آن نشانه گلنار را  می گیرد واین در حالی است که آتیه محبوبه عکاسباشی هنوز زیر اشجار بی برگ و در میان برفها به انتظار نشسته است. داستان به صحنه هایی از فیلم های تاریخی سینمای ایران پیوند میخورد و فیلم با صحنه های رنگی چند فیلم پس از انقلاب که در آن مهر و دوستی تبلیغ میشود به پایان می رسد.

 

 

 

* فیلم ماندگار محسن مخملباف فیلم ساز دگرگون شده آن روزها که در سال ۱۳۷۰ ساخته شد.

* منبع: ماهنامه سینمایی فیلم شماره ۲۱۵.

 

                                                                                محمد امین عابدین

                                                                                  شهریور ۸۷

+ نوشته شده توسط محمدامین عابدین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 13:3 |

* شانزدهمین ترانه

به فرهاد مهراد

باید از نو مینوشتم

شعر صادقانه رو

جنگل و کوه و ستاره

فکر عاشقانه رو

تو خود معجزه ای

تو لحظه های بی چراغ

سر پناهی تازه ای

برای خلوت اتاق

اسم تو همسایه ی

خورشید عالم گیر ما

وعده گاهی مطمئن

در حضور سایه ها

دست تو همراه من

به باغ رویا  پل زده

از سکوت شیشه ای

تا سردی ماتکمده

 

من صدای تو شدم

همصدای تو شدم

هم صدای تو شدم

من صدای تو شدم

 

خواب ناز ماه تو

هم رنگ تنهایی من

این جهان تیره رو

رنگ مهتابی بزن

قاصد خوب زمین

فاصله ها روخط بکش

غصه رو حوصله کن

نفس نفس ، نفس بکش

شکل بیزاری نباش

از ترانه دم بگیر

مثل آینه تازه شو

توی تاریکی نمیر

با تمام جمعه ها

مرد تنهای صدا

کودکانه های تو

بهترین فرهاد ما

 

من صدای تو شدم

همصدای تو شدم

هم صدای تو شدم

من صدای تو شدم.

 

* دل ترانه

فرهاد می گوید و من می نویسم ، با فرهاد به خود خودم می رسم ، به منِ من که بی رنگی های این جهان دل مرده را بر نمی تابد. دلم برای خودم و رویاهایم می سوزد که حسرت حضوردر کنسرت فرهاد را به گور خواهند برد. 

 

*شب های روشن درتاریخ ۹ شهریور ۱۳۸۷ همزمان با ششمین سالمرگ فرهاد مهراد آواز خوان بزرگ ایرانی یک ساله شد.

 

                                                 محمد امین عابدین

                                               شهریور۸۷

+ نوشته شده توسط محمدامین عابدین در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 14:27 |

هر روزم سینما است(۳)

روز- خاجی- قفس کبوتر

دوربین روی دست داخل قفس پر از کبوترمی چرخد.صدای بال زدن کبوتر ها با صدای آژیر خطر قاطی می شود.

شب- داخلی- نمایشگاه اتومبیل

یک نمای دور از نمایشگاه اتومبیل در قاب تصویر دیده می شود در ادامه دوربین از پشت سر مردی را نشان میدهد که اسلحه را وسط سر صاحب نمایشگاه که روی زمین جلوی گاو صندوقی نشسته ، گذاشته است. صدای آژیر خطر فضای نمایشگاه را پر کرده است.

صاحب نمایشگاه : این بازی رو تا کی می خوای ادامه بدی.دیگه همه تورو شناختن.

مرد: تا وقتی فقیرا و بدبخت بیچاره ها نفس می کشند.

صاحب نمایشگاه پول های داخل گاو صندوق را توی کیف می ریزد و کیف را به مرد می دهد. مرد به سرعت به سمت در خروجی حرکت می کند.هم زمان که قصد خروج از در نمایشگاه را دارد ماشین پلیس از راه می رسد و هشدار ایست به او میدهند. مرد جوان توجه ای نمیکند و پا به فرار می گذارد و درتاریکی خیابان گم می شود  صدای شلیک چند گلوله و سپس صدای آه و ناله کردن زن و مردی در حال سکس کردن شنیده می شود.

شب-  خارجی- روی پل عابر پیاده

مرد جوان روی پل عابر پیاده ولو شده و دستش را به پهلویش گرفته است. دوربین کف دستش را نشان میدهد که پر از خون است .پایین پل زن جوانی از ماشین به بیرون پرت می شود. زن جوان در حالی که گریه می کند از پله های پل بالا می آید. روی پل می نشیند و سرش را بین زانوهایش می گذارد .از صدای نفس نفس زدن مرد جوان متوجه حضور او می شود. از جایش بلند می شود و به سمت او می رود.

زن جوان: چیه؟ چی شده؟

مرد جوان: تشنمه؟ آب

زن جوان از توی کیفش یک بطری آب در می آورد و به او میدهد.

مرد جوان: چیزیت که نشد؟

زن جوان: چطور؟

مرد جوان: از ماشین پرت شدی.

زن جوان: پرتم کردند.

زن جوان به پهلوی تیر خورده مرد جوان نگاه می کند.

مرد جوان: منم تیر به پهلوم زدن.

زن جوان: کیا؟

مرد جوان: پلیسا.

کات.

 شب-  خارجی- ادامه روی پل عابر پیاده

زن جوان: حالا من باید بگم دیگه؟

مرد جوان: اگه دوست داری بگو. ولی بدون من آدم خلافکاری نیستم.

زن جوان: زیاد مهم نیست. ولی اینو میدونم هردومون آخر خطیم.

مرد جوان:من آره ولی تو نه.

زن جوان: می گفت عاشقمه تو سینما با هم آشنا شدیم جشنواره فیلم. وضع مالی پدرش توپ بود گفت با هم میریم خارج. من داشتم سینما می خوندم و می خواستم کارگردان بشم. چند بار گفت کسی خونمون نیست بیا خونه. گفتم نه ولی بالاخره خر شدم گفتم باشه. دوسش داشتم. یه شب تا صبح پیشش بودم . حالا زنم ، همیشه از خودم می پرسم مگه قبلا نبودم ولی از یه شب تا صبح ، شدم.

مرد جوان تکانی می خورد و کمی جا به جا می شود.

زن جوان: بریم بیمارستان داره ازت خون می ره.

مرد جوان لبخند می زند: بگو ادامه بده

زن جوان از جایش بلند می شود و پایین پل را نگاهی می اندازد.

زن جوان: بعد از اون شب دیگه تلفناشو جواب نداد. در خونشم می رفتم خبری ازش نبود تا امروز.

مرد جوان: بذار باقیشو من بگم ، دیدیش، گفت بیا باهم چرخی بزنیم با ماشین ، سوار شدی ، بازم مثه دفع قبل ...

زن جوان توی حرفش می پرد.

زن جوان: باقیشو هم که دیدی.

مرد جوان از بی حالی چشمهایش روی هم می افتد. دختر جوان دست روی پیشانی اش می گذارد.دست خونی مرد را از روی پهلویش بر میدارد تا جای زخم را ببیند.

زن جوان: چی کارکردی با خودت؟

مرد جوان چشمهایش در چشمهای دختر جوان گره می خورد.

زن جوان دو نخ سیگار مور را باهم روشن می کند ، یک نخ را روی لب مرد جوان می گذارد. مرد جوان پک عمیقی به سیگار می زند.

مرد جوان: حوصله قصه گوش کردن داری ؟

زن جوان: تو گوش کردی من هم باید گوش کنم درسته؟

مرد جوان : از بچگی همیشه آرزو داشتم به بدبخت ، بیچاره ها کمک کنم ، دلم میخواست براشون کاری کنم تا ازاین وضعیت بیرون بیان. بابام می گفت: نمیشه کاری کرد تو نمیتونی دنیارو نجات بدی تا بخوای بجنبی نفستو می گیرن.

زن جوان دوباره سیگار را روی لب مرد جوان میگذارد.

مرد جوان: یه روز تو رادیو داشت در مورد تاریخچه عیاران صحبت می کرد ، وقتی درموردشون شنیدم ، از تفکراتشون خوشم اومد. تصمیم گرفتم از دهن پولدار بگیرم بدم به گرسنه ها ، بچه یتیما ،بی خانمانا ، اونا که حقشون خورده شده.

زن جوان: چه جوری اونارو پیدا می کنی؟

مرد جوان: میرم تو محله های فقیر نشین ، کنار خیابونا ، از این ور و اون ور می پرسم بعد اسماشو و جاهاشونو تو یه دفترچه می نویسم. یه دفترچه سفید رنگ که عکس یک پسر بچه روشه که داره به همه دنیا می خنده.

زن جوان: خیلی آرمانگرایی ، تا حالا آدمی مثه تو ندیده بودم.خیلیا میگن دوره این حرفا گذشته ، این افکار دیگه دمده شده.

مرد جوان شروع میکند به آواز خواندن:

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منومیبره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

اونجا که شبا

پشت بیشه ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو میذاره

تو آب چشمه

شونه میکنه

موی پریشون

این تکه را که می خواند دست به موهای مشکی رنگ زن جوان میزند که از زیر روسری بیرون زده است.

مرد جوان: تو چی می گی؟

زن جوان: کار هر کسی نیست ولی شدنیه.

زن جوان به مرد جوان نگاه می کند که چشمهایش بسته شده است.

مرد جوان:ولی شدنیه ، شدنیه...

روز- خارجی- روی پل عابر پیاده

زن جوان با صدای آژیر آمبولانس از خواب بیدار می شود ، خورشید تازه طلوع کرده است. زیر سرش کیف مرد جوان قرار دارد. از مرد جوان خبری نیست. در کیف را باز می کند. داخل کیف پر از پول است و یک دفترچه یادداشت و یک اسلحه . دفترچه را باز می کند ، صفحه اول دفترچه نوشته شده: به کبوترهام آب و دانه بدین. روی جلد دفترچه عکس یک پسر بچه در حال لبخند زدن خود نمایی می کند. صدای آمبولانس و همهمه مردم او را به لبه پل می کشاند. زن جوان از بالای پل زیر پل را نگاه می کند. دوربین از بالا و از زوایه دید زن جوان نشان میدهد که مردم دور بدن بی جان مرد جوان جمع شده اند و با آمدن آمبولانس اورا روی برانکارد می گذارند و به داخل آمبولانس می برند. زن جوان اشک در چشمهایش جمع شده است. از داخل کیف اسلحه را بیرون می کشد. اسلحه را روی شقیقه اش می گذارد وماشه را می چکاند. اسلحه فشنگ ندارد ، خالی است. چند بار دیگرماشه را می چکاند. فایده ای ندارد. بغض گلویش را گرفته است. صبح شده است و خیابان ها رو به شلوغی می رود.

 

                                     محمد امین عابدین

                                                شهریور ۸۷

 

+ نوشته شده توسط محمدامین عابدین در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 16:20 |