* رویای نیمه کاره
به استاد ناصر تقوایی برای همه فیلمهایش.
داخلی- روز- کتابفروشی
امیر قفسه کتابهای سینمایی را نگاه میکند.
کتابفروش: حاجی آقا هنوز عقب سوژه می گردی؟
امیر: آره همه چی ردیفه الاموضوع فیلم نامه.
کتابفروش: شاید هنوز چشماتو خوب باز نکردی.
امیر: شاید.
کتابفروش: بیا اینم 20 شماره مجله سینمایی قدیمی.
امیر مجله ها را بو می کشد.
امیر: اووم عجب بویی داره ...
روی جلد یکی از مجله ها عکسی از فیلم هشت و نیم فدریکوفلینی خودنمایی می کند.
داخلی- شب- اتاق شخصی امیر
امیر روی تخت خوابش نشسته و یکی از مچله های قدیمی را ورق می زند. روی یکی از برگه های مجله تمرکز می کند.
کات.
داخلی- روز- اتاق شخصی امیر
امیر با تلفن صحبت می کند.
امیر: رضا خیلی حیاتیه برام پیداش کن.
رضا: ببینم چی کارمی تونم بکنم. ولی قول نمیدم. اسمشو یکبار دیگه بگو.
امیر: عباس معروفی
رضا: یه دوست دختر داشتم توی 118 کار می کرد ولی سه ماهی هست که باهاش بهم زدم.
امیر: جون رضا اگه بتونی آدرسشو گیر بیاری تا آخر عمر مدیونتم.
رضا: حالا اسم این فیلمت چیه؟
امیر: فقط یه طرحه ، رویای نیمه کاره.
رضا بلند می خندد.
روی تصویر سیاه صدای گفتگوی تلفنی رضا با زنی شنیده می شود.
رضا: منزل آقای عباس معروفی؟
زن : بله
امیر: تشریف دارن؟
زن: نه سرکاره؟
امیر: من با ایشون یک کار فوری داشتم. میتونین آدرسه محل کارشو به من بدین؟
زن: شما؟
امیر: از دوستای قدیمی ایشون هستم.
*خارجی- روز- بازار دستفروش ها
فیلمبردار ، دوربین روی دست ، امیر را که در بازار چرخ می زند ،دنبال می کند. بازار شلوغ است و دستفروش ها روی زمین بساط پهن کرده اند.
امیر: آقا شما عباس معروفی را می شناسید؟
مرد: نه ، چیه از تلویزیون اومدین؟
کات
پیرمرد: چی کارس؟
امیر: بساط پهن می کنه سی دی و فیلم و عکس می فروشه.
مرد جوان: نه نمی شناسم. دوربین مخفیه؟
کات
پسر نوجوان: عباس معروف نژاد آره ولی معروفی نه.
امیر: کیه؟ کجاست؟
پسر نوجوان: اوناهاش همون که پلاستیک می فروشه.
امیر: نه مرد مسنیه اون نیست.
کات
پیرزن: چرا از من می پرسی نکنه مامور شهرداری هستی. من فقط لیف و سنگ پا می فروشم.
کات.
دختر جوان: نه ، قیافه ش چی جوریه؟ قدش بلنده؟ موهاش بوره؟
کات.
دختر نوجوان: فیلم درست می کنی منم میتونم بازی کنم.
امیر: فیلم دوست داری؟
دختر نوجوان:آره
امیر : مثلا چی فیلمایی دیدی؟
دختر نوجوان: از خارجیا ، مالنا ، زیبای آمریکایی ، دختر میلیون دلاری ، مچ پوینت.
امیر: خوب ایرانیا؟
دختر نوجوان: دایره زنگی ، آتش بس ، رئیس ، سنتوری.
امیر: کجا این فیلمارو میبینی؟
دختر نوجوان: داداشم سی دی و دی وی دی می فروشه. روزی هزار تا فیلم میاره تو خونه. می خوای ببرمت خونمون نشونت بدم.
امیر: بریم باشه.
کات.
*خارجی- روز- بازار دستفروش ها
فیلمبردار، دوربین روی دست ، امیر را که در بازار چرخ می زند ،دنبال می کند. بازار شلوغ است و دستفروش ها روی زمین بساط پهن کرده اند.
امیر: عباس معروفی دارین اینجا؟
مرد جوان: همومن که قد بلنده لاغره عشق فیلمه.
کات.
امیر: عباس معروفی رو می خواستم؟
پیرمرد: چی کارش داری؟ هر چی می خوای از من بگیر بیا اینم لیست هزار تا دی وی دی.
کات.
پسر نوجوان: اوناهاش همون که تک پوش سفید پوشیده.
کات.
امیر: سلام عباس معروفی شما هستین؟
مرد: جانم خودمم.
کات.
شب- داخلی- قهوه خانه
امیر و عباس معروفی روبروی هم نشسته اند و فیلمبردار یک نمای تو شات (دونفره) از هردو گرفته است.
امیر: چند هفته پیش اسمتو توی یکی از مجله های قدیمی سینما دیدم تو قسمت نامه های خوانندگان. خیلی برام جالب بود.
عباس: کدوم مجله.
امیر: فیلم
عباس: آره من روزی 10تا نامه می فرستادم برای مجلات سینمایی . چی گفته بودم؟
امیر : این که عاشق سینما هستی و دوست داری فیلمساز بزرگی بشی ولی فکر می کنی که این آرزو تا آخر عمر به دلت بمونه.
کات.
شب- خارجی- جلوی درسینما
یک نمای دور ازامیر و عباس و فیلمبردارکه هر سه نشسته اند روی سکوهای جلوی در سینما و باهم حرف می زنند و سیگار می کشند. مسئولین سینما پوستر فیلمی جدیدی را روی سر در سینما نصب می کنند.
*خارجی- روز- بازار دستفروش ها
فیلمبردار ، دوربین روی دست ، امیر را که در بازار چرخ می زند ،دنبال می کند. بازار شلوغ است و دستفروش ها روی زمین بساط پهن کرده اند. مامورهای شهرداری ریخته اند توی بازار و دستفروش ها بساطشان را با عجله جمع می کنند و پابه فرار می گذارند. از هجوم دستفروش های در حال فرار امیر و فیلمبردار کنترلشان را ازدست میدهند و روی زمین پرت می شوند.
کات.
نمایی از دوربین فیلمبرداری که خورد شده است دست و صورت زخمی امیر و فیلمبردار. امیر از پسر نوجوانی که گوشه ای ایستاده و پلاستیک پر از سی دی فیلم در دستهایش گرفته سئوال می کند.
امیر: ببینم عباس معروفی رو می شناسی؟
پسر نوجوان: نه چی می فروشه؟
امیر: سی دی و دی وی دی .
پسر نوجوان: توی این بازار من همه سی دی فروشا رو می شناسم. همچی کسی نداریم.
امیر: مطمئنی.
پسر نوجوان: خیلی.
کات.
خارجی- شب- بازار دستفروش ها
بازار خلوت شده و همه رفته اند. امیر و فیلبردار خسته و زخمی روی زمین نشسته اند و سیگار می کشند.
محمد امین عابدین
شهریور ۸۷