نویسنده گمنام وصیت کرد
این جمله را روی سنگ قبرش بنویسند:
لطفاً مرا فراموش نکنید.
محمد امین عابدین
دی ماه ۸۶
نویسنده گمنام وصیت کرد
این جمله را روی سنگ قبرش بنویسند:
لطفاً مرا فراموش نکنید.
محمد امین عابدین
دی ماه ۸۶
نفس عمیق
فرهاد بعد از 10 سال زندگی مشترک با شیرین برای اولین بار صبحانه اش را به تنهایی خورد و لباسش را پوشید تا سرکار برود.
نزدیک زمستان که می شد بازار کارش دوباره رونق می گرفت.
همین که خواست از خانه بیرون بزند ، پاکتی را دید که جلوی پاهایش افتاده.
پاکت را باز کرد.با خودکار قرمز روی دستمال کاغذی نوشته شده بود: من عاشق یه مرد دیگه شدم نمی دونم کار درستیه یا نه؟...
وقتی به دنیا آمد مادرش از دنیا رفت و چند روزی کسی نبود به او شیر بدهد تا بالاخره زنی را پیدا کردند در ازای گرفتن مبلغی به او شیر بدهد. پسر بچه کوچکی شده بود که پدرش او را روی شاخه ی درختی گذاشت و رفت تا از درخت پایین بیافتد و بمیرد این اتفاق افتادولی او زنده ماند. در دوران نوجوانی برادر بزرگترش او را توی یک تایر تراکتور قرارداد و تایر را آتش زد و از بالای تپه به پایین هل داد تا بمیرد اما در نهایت تعجب آسیبی به او نرسید. سرباز که شد یکی از هم خدمتی هایش به اشتباه یک گلوله به او شلیک کرد ...