مرثیه ای برای یک رویا
به میلاد و زینب اش که این جهان را برنتابید.
داخلی- شب- اتاق شخصی محمد امین عابدین
میلاد وسط اتاق نشسته و دستها را دور زانوهایش حلقه کرده و به گلهای قالی زل زده است. هر چند ثانیه یک بار صدای هق هق او بلند می شود، نور مانیتور کامپیوتر و باریکه نوری که از پنجره می تابد روی صورتش افتاده و ماه در شبی از شب های گرم و شرجی تابستان اهواز در آسمان می درخشد. سکوت حاکم مطلق است. امین دو نخ سیگار بهمن باریک از جیب بیرون می کشد. یکی را آتش می زند و دومی را به میلاد تعارف می کند.
امین: می کشی میلاد؟
میلاد سرفه خفیفی می کند
میلاد: دیگه نمی کشم به زینبم قول دادم
اسم زینب را که به زبان می آورد،...
ادامه مطلب

